05 دی 1399
ته ته دلش ناراحت بود از حرفی که کربلایی حسن، خادم مسجد از قول هیئت امنا گفت و بعد هم رفت. همان جا ثابت، دست به سینه ایستاده و صورتش غرق فکر شد. بچه ها تا فهمیدند مثل کوره های آتش شدند. همگی با اون قدهای کوتاه و بلندشان، لب و لوچه ی آویزان و غرزنان… بیشتر »
نظر دهید »